خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





    عقربه
    ها می چرخند. صدای گنجگشان با طلوع سلانه سلانه ی آفتاب میزان است . اما در این
    خانه هنوز شب است . چند روز است که شب است. چیزی نمانده که باز ساعت شماطه دار دو
    دستی بر سر خود بکوبد از ناقوس ناکوکش سرسام بگیرد و در ذهن خسته ام آونگ شود.
    عادت کرده که هر روز این موقع با مشت به مغز آهنی اش بکوبم و باز خیره بمانم به
    همان پنجره ای که تصویر آخرین رفتنت را قاب کرده است. وقتی نیستی ثانیه ها سر به
    سرم میگذارند . وقتی همه حتی کلاغ ها ساکت می شوند بازی شان شروع می شود. مثل مطرب
    های ناشی رِنگ می گیرند و پژواکشان مثل خوره می افتد به جان دیوار اتاق. اصلا خانه
    ی بی وقت بی سامان این همه ساعت می خواست چه کند؟! از این همه فقط آن ساعت دیواری
    گرد صفحه سفید حال مرا می داند. اصلا خود من است. جا مانده ، خسته، خواب آلود. با
    ثانیه شماری که زورش می آید از هشت بگذرد. و مثل من خیره مانده رو به پنجره ای که
    آخرین تصویر رفتنت را قاب کرده است
    .
     


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : کرده ,ساعت ,

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده